اشاره: به تازگی نشریه‌ی انشا و نویسندگی ویژه نامه‌یی در باره‌ی ساده نویسی در شعر منتشر کرده است و البته انتشار چنین ویژه نامه‌یی دال بر اهمیت این موضوع انحرافی در شعر معاصر نیست بل‌که حکایت آن است که کسی یا کسانی سنگی در چاه می‌اندازند تا عده‍‌ی دیگری به زحمت بیفتند و آن سنگ را بیرون بیاورند.

در این ویژه نامه‌، مطالبی اعم از گفت‌وگو، یادداشت، مقاله، میزگرد و ... به چاپ رسیده است. من هم یکی از مصاحبه شوندگان بودم که در همین فرصت به منظور پاسداشت اقدام فرهنگی این نشریه، پست جدید وبلاگم را به این گفت‌وگو اختصاص می‌دهم.

 

 

گفت‌‌و گو با ابوالفضل پاشا پیرامون ساده‌نویسی در شعر

 

انتظار بیهوده از شاعر نماها

 

سعید ابراهیمی

 

 

 

من فکر نمی‌کنم در جامعه‌ى ما حضور نخبه‌ها چندان چشمگير باشد، وگرنه حال و روز ما این نبود،  به عبارتى‌ درد بزرگ ما این است که در ایران نخبه‌هاى چندانى  نداریم ، همه پخته‌خوارند اگر ما نخبه داشتیم این جریان منفی ساده‌نویسی - نه جریان مثبت ساده‌نویسی كه از مقوله‌ى ديگرى‌است – بل كه این جریان منفى ساده‌نویسی که اخیراً باب شده است راه نمی افتاد.

در سالهای اخیر برخی از شاعران مبحثی را با عنوان ساده‌نویسی در شعر پیش کشیدند، اینکه ساده‌نویسی چه جایگاهی در حوزه‌ی شعر خلاق و پیشرو ما دارد ، محور گفت و گو‌ی ما با " ابوالفضل پاشا" است. ابوالفضل پاشا (شاعر و منتقد معاصر) درسال 1345 به دنیا آمد.آثار او عبارتند از: از آن همه دیروز (مجمعه شعر)/ راه‌های در راه (مجموعه شعر)/ نقبی در نقد امروز (مجموعه مقاله)/حرکت وشعر (نقد و نظر)/ گزیده ادبیات معاصر/106(گزیده شعر)/ اینجا را ورق بزن (مجموعه شعر)/ نام ابوالفضل من پاشاست.(مجموعه شعر)/ هر روز اگر از من(مجموعه شعر). چیزهایی که ما از شعر انتظار داریم، برمی گردد به این که ما چه کار کرده‌ایم ، یعنی اینکه شعر امروز باید چندین گام جلوتر از دیروز باشد ، ولی با این وضع موجود و هجوم شبه شعرهاى ‌گروهى شاعرنماى متمسك به ساده نويسى، ما پيش از هر چيزى باید تکلیف  خود را با این شبه شعر‌‌ها یا غیر شعرها مشخص کنیم، چونکه اینها اصلاً شعر نیستند که ما توقع ساختار و فرم يا هر ويژگى برترى از آنها داشته باشیم.

 

اگر از دیدگاه تاریخی با جریان ساده نویسی در حوزه‌ی شعر نو فارسی مواجه شویم ،  شما نسبت نظری جریان شعری مذکور را با اکنون و گذشته حوزه‌ی شعر نو فارسی چگونه ارزیابی می کنید.

 

ضمن تشکر از شما که گامی برای ادبیات بر می‌دارید، باید خدمت شما عرض کنم که ما ابتدا باید حدود و ثغور این ساده‌نویسی را مشخص کنیم که با ساده‌لوحی و ساده‌انگاری اشتباه گرفته نشود، چون اگر این مرزها معین نشود مسلماً این تمایز‌ها صورت نمی گیرد، و به دليل آنكه شما به شعر پیشین ما یعنی شعر متقدمین اشاره کردید، ابتدا می خواهم با ذکر چند مثال این موضوع را بشکافم، من سه بیت، از سه شاعر می خوانم که اینها به ترتیب از سادگی به سمت پیچیدگی رفته اند، بیت اول از غزل‌هاى سعدی است که می گوید: «تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را /  به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم» . بیت بعدی را از "حافظ" می‌خوانم که مى‌گوید: «بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد / که دهان تو در این نکته خوش استدلالی ست». اینجا می‌بینیم که بیان پیچیده تر و تصویری‌تر شده است و در واقع دسترسی به درک آن مضمون یا مفهومی که در این شعر مترتب است ، کمی مشکل تر شده. اما بیت بعد را از "خاقانی" می‌خوانم که می‌گوید: « آهوی آتشین گوی چون در بره درآید / کافور خشک گردد با مشک تر برابر». اینجا می بینیم که موضوع بسیار پیچیده‌تر شده است، یعنی تصویر و شبکه‌ی تداعی معانی خیلی پیچیده‌تر شده است.من این سه مثال را برای این ذكر كردم که ببینیم هرکدام از اینها ، در عين حال که به مراتب پیچیده‌تر شده، آیا  براى رسیدن به هنر برتر يا براى رسيدن به اعتلاء مفهوم و بیان، چقدر توانسته موثر باشد، چون همانطور که شما می دانید شعر یک کلام برتر است و اگر توانست با حفظ اين شرط و در عين حال با تکیه به آلام بشری و تکیه به دردهای بشری، عواطف و احساسات سراينده را منتقل بشود، شعر است ، در غیر این صورت شعر نیست بل كه معما و گاهى اوقات کاریکلماتور است، به عبارتى آن بیت "خاقانی" که خواندم شعر نیست ، بیشتر معماست، یعنی شما بعد از کشف مضمون به چیز خاصی نمی رسید، اما در آن بیت "سعدی" و "حافظ" می‌بینیم که بر عواطف و احساسات بشری منطبق است، با شعر روبه‌روييم. از طرفى به نسبت می‌بینیم كه شعر حافظ، از نظر اعتلاء کلام - البته در اینجا - برتر است. من همه‌ی اینها را بیان کردم که برسم به دوره اخیر، برفرض مثال خیلی جاها در شعر "فروغ"، سادگی و درعین حال در بعضی جاها پیچیدگی را می‌بینیم، "فروغ" درجایی می گوید: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد» و در جای دیگری می گوید: « من از تو می مردم ، اما تو زندگانی من بودی» . ببینید ما در اینجا وقتی که به کاربرد "از" که در این بند قرار دارد می رسیم ، می توان گفت که این "از" از جنس خاصی است، و از جنس "از" معمولی نیست ، در اينجا کلام به طرف برتر شدن و اعتلا پیش می رود . می خواهم با تمام این تفاسیر که توضیح دادم به این نتیجه برسم که اگر که ما به آن عواطف و احساسات بشری و به آن کلام برتر متعهد باشیم ساده‌بودن، ساده‌نوشتن و یا پیچیده‌نوشتن ، هیچ کدام بر دیگری فضیلت و ارجحیت ندارد، پس وقتی سعدى می‌گوید: « افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست / یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده‌ست» ، این شعر در کمال سادگی حرفش را می‌زند، يه عبارتى به تعبیر این شعر : « چو جنگ‌‌‌‌‌‌‌آوری با کسی بر ستیز / که از وی گزیرت بود یا گریز» من اگر بخواهم این را تعمیم بدهم ، می گویم که کسی که می خواهد کاری را شروع کند باید از پس آن برآید وگرنه یک جور ادعاء تلقی می شود، در شعر هم همین طور است ، بعد از شاعران بزرگ، گروهی از شاعران آمدند و فقط تقلید کردنند، ولى آن رمز شاعرانه را نتوانستند دریابند ، مثلاً بعد از نیما خیلی از شاعران آمدنند و به کار نیما هم توجه نداشتند و خیلی هم پیچیده شعر می‌گفتند و  شعرشان هم به عنوان شعر تلقی نشد، مانند" هوشنگ ایرانی" كه ما در اين دوره، كارهايش  را در جايگاه تلاش قبول داریم اما خروجی کارهایش شعر نبود ، و یا "تندرکیا" نه تلاشش مورد پذیرش است و نه شعرش شعر است ، خب هر دوى اینها پیچیده شعر می‌گفتند و شعرشان را که می‌خوانید چیزی دست گیر شما نمی‌شود ، پس باید ببینیم که مرز سادگی با مرز پیچیدگی تا چه حد متمایز است و تا چه حد تداخل پیدا کرده است، اگر این موضوع روشن نشود مسلماً ما راه به جايى نمى‌بريم.