نمونههایی از شعر دههی نود
از چاهی که من
از چاهی که من
به چالهیی به چالههایی شماره دادهام
ولی هیچکدام از پرندهها
به من از دریاچهیی که شنها
به کویر از چه تلفن نمیزنند؟
اگر تو از شهر ما
به زنی که کودک خود را
به جرم خوردن بستنی کشته بود
چه توصیههایی از ارشمیدس میآوری
که استخوانهای مهاتما گاندی
در زیر هزاران من و ما از خاک
سر برمیآوَرَد که باید به من
از هر عملی که از تو سر میزند ممد حیات است و
چون فرومیرود مفرح ذات و لات و پات
این شهر ما بسی بیشتر از این آبهای کثیف
در گذرگاههای زیرزمینی
به پلهای عابر میفرستد
که خیابانی از ماهیهای چاق و چلهی تابستان
کسی خبر از کدامین چاه
بر سر راه ِ یوسف از بنیامین
مگر گرگ به چاله چوله بیفتد
و هر مأموری به روزنامه چاپ کند که ما
عدهیی از اراذل و اوباش را نمیشناسیم
برای زورگیران همین بس
که ما چکپولهای برگشته را
تومانی هشت قران
به مزایده گذاشتهایم
که شهرداری به هنگام بازیافت ِ برگشتیها
شاید به مردانی جایزه میدهد
که مینیبوس جعل میکنند و به جای اتوبوس فرومیشوند
ببخشید که اینجا باید میگفتم: میفروشند
نمکدان که دو تا کبوتر
نمکدان که دو تا کبوتر از بام آشپزخانه
به اندازهی قصهیی که قصیدهیی چاق کرده بودم
که عشقمان از اولاد آبراهام لینکلن
الاغی سیاهتر از صورتی میشود
من اصلن به نرمای جنایتی
که دست آلوده بودم
هیچگاه تو را صدا نزدم: هیچکاک!
ولی تو گیجتر از آن بودی
که زنجیری از ایست بازرسی را
به گردن گرفتی
من به یاد لوئی هفدهم افتادم
که در دوران عدالت انوشیروان
خودش را به خریت میزد و
از شانههای پیرزنی بالا میرفت که کلکسیونی از رژ
به نوهاش بخشیده بود
جای تو باشم
از گوشهای خود
پرندهیی به شکل خرگوش
بیرون میزنم
که هویجی از افلاطون
به سوراخ آدمبرفی
فرو کرده بود که نام آن
بینی ِ درازترین پینوکیو نام گرفت و
به هیچکس نشانش نداد
جایی نرو که من با چشمهای تو
رنگی از عینک آفتابی
به سیبزمینیهای پر از جوانه
سنجاق میکنم
که ماهی قرمز از تُنگ خود
به گشادی ِ پیراهن تو
از راه راه زندان
کوچههایی پر از کیسههای زباله را
گلافشان کند
که اینهمه را گفتم اگر گوش نمیکنی
هر کس که تفالهها
هر کس که تفالههای کمپوت را
توی زبالهها
به هر روز ِ خودش تعارف نمیکند
نشانههایی از دیوانگیهای رفتگران را
به گوری میبَرَد
که بهرام از کنگرهی عرش
میزند صفیر از سفارت هر کدام از کشورها
به حافظ منافع دیگران چهگونه شعر میگوید؟
و از همین حرفها که نمیزدم
مأموری از چمدان بیرون پرید
و با دستهیی از قبض و بسطهای خود
مرا گرفت و بست و برد به زندانی
که رندان از حال و احوال خودشان نکتهها نمیپرسیدند
من از کیف ِ دستی ِ دخترانی سراغ نمیگیرم
که از مچالههای بلیت اتوبوس
به لژنشینیهای پر از دود ِ شهر ما
یک بغل آدامس توت فرنگی
از کلئوپاترا قرض گرفتهاند
وگرنه با قدیسهیی از واتیکان
مرا چه کار بماند
که با پروتستانها سخن از پروستات دارم
حالا تو را
به مقدسترین برگ سبز چای گیلان قسم میدهم
که از کلکته تا بمبئی
چند لندن به رفتگران پاریس بدهکارم
که زبالهها از دهان مأمور «اف بی آی» خوشبوتر نباشد؟
نشانى پستى: